رفیقم زل زد تو چشام گفت بهش بگو لیبیگ اشتاین و بعد پولتو بهش بده. اتوبوس اومد. لیبیگ اشتاین اسم ایستگاهی بود که قرار بود توش پیاده بشیم. یه چند بار با خودم تکرار کردم لیبیگ اشتاین. یاد بچگی ام افتادم. پنج سالم بود. مامانم یه صدتومنی داد دستم که برم مغازه کره بخرم. برگشت بهم گفت به آقاهه بگو یک بسته کره ی صدگرمی بدین لطفن. بعد این حجم از اطلاعات برای مغزم زیاد بود. اصن ترکیب بسته، صد گرم،.. برام خیلی غریب بود. اصرارش کردم که رو کاغذ بنویسه برام که بدم دست طرف. اونم گفت من این وسط کاغذ از کجام بیارم مادر. کاری نداره که. یه بار بگوش. یه بار گفتمش و درست گفتم. بعد راهیم کرد که برم. توی تمام مسیر تا مغازه با خودم تکرارش می کردم. بعد بیست دقیقه برگشتم پیش مامانم گفتم نداشت. پرسید چی بهش گفتی. گفتم یک کیلو کره ی ده تومنی بدین لطفن.
اتوبوس رسید. با رفیقم سوار شدیم. بعد تمرکز خاصی کردم که لیبیگ اشتاین رو درست بگم. گویا کش دار و پرمکث از آب درومد. راننده یه ساعت آلمانی حرف زد. رفیقم از پشت سر می خندید. بعد رفتیم ته اتوبوس. گفتم چی می گفت. گفت دلداریت داد که می دونم لیبیگ اشتاین سخته تلفظش. ولی من منظورتو فهمیدم. یه کم تمرین کنی، خوب می تونی بگیش و ازاین دست صحبتا…
پ ن: الان که این پست رو نوشتم مطمئن نیستم اسمش رو درست گفته باشم.