لی بیگ اشتاین

رفیقم زل زد تو چشام گفت بهش بگو لیبیگ اشتاین و بعد پولتو بهش بده. اتوبوس اومد. لیبیگ اشتاین اسم ایستگاهی بود که قرار بود توش پیاده بشیم. یه چند بار با خودم تکرار کردم لیبیگ اشتاین. یاد بچگی ام افتادم. پنج سالم بود. مامانم یه صدتومنی داد دستم که برم مغازه کره بخرم. برگشت بهم گفت به آقاهه بگو یک بسته کره ی صدگرمی بدین لطفن. بعد این حجم از اطلاعات برای مغزم زیاد بود. اصن ترکیب بسته، صد گرم،.. برام خیلی غریب بود. اصرارش کردم که رو کاغذ بنویسه برام که بدم دست طرف. اونم گفت من این وسط کاغذ از کجام بیارم مادر. کاری نداره که. یه بار بگوش. یه بار گفتمش و درست گفتم. بعد راهیم کرد که برم. توی تمام مسیر تا مغازه با خودم تکرارش می کردم. بعد بیست دقیقه برگشتم پیش مامانم گفتم نداشت. پرسید چی بهش گفتی. گفتم یک کیلو کره ی ده تومنی بدین لطفن.

اتوبوس رسید. با رفیقم سوار شدیم. بعد تمرکز خاصی کردم که لیبیگ اشتاین رو درست بگم. گویا کش دار و پرمکث از آب درومد. راننده یه ساعت آلمانی حرف زد. رفیقم از پشت سر می خندید. بعد رفتیم ته اتوبوس. گفتم چی می گفت. گفت دلداریت داد که می دونم لیبیگ اشتاین سخته تلفظش. ولی من منظورتو فهمیدم. یه کم تمرین کنی، خوب می تونی بگیش و ازاین دست صحبتا…

پ ن: الان که این پست رو نوشتم مطمئن نیستم اسمش رو درست گفته باشم.

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

Have you got a fever? / No, It’s just a cold

مثل یک شهر قدم زده نشده

که هوس دیدنش از دیوارهای وجودت بالا میرود

مثل یک داستان نخوانده

که تمجید معتبر، عطش خواندنش را برمی انگیزد

مثل یک موسیقی ناشنیده

که حس را از پره های بینی ات  به درون می کشد

مثل یک لذت کشف نشده

گم و دور و کنجکاو برانگیز

به خواندنت مشتاقم

تب هم که نمی کنی

بی تابم

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

underaged

تی شرت نارنجی و کلاه آبی به سر داشت. روی لبه ی کلاهش، نوشته بود

«Drop cliffs, Not bombs». از دوستای درا بود. همین طوری لمیده بود به دیوارمنتظر بود تا درا از اتاقش بیرون بیاد. با نگاهم اشاره کردم به کلاهش گفتم تو مال فلسطینی؟ کاف.شین پرسیدم البته. می خواستم معاشرت کرده باشم باهاش. هم تیکه انداخته باشم، هم فهمیده باشم جمله هه معنیش چیه. تنها چیزی که بهش نمی خورد این بود که مال فلسطین باشه. قد بلند بود و چشم سبز و بلوند و خوش قواره. خندید گفت نه. گفت این مستعمل بین کوهنورداست.  برگرفته از یه شعار معروفه مال هیپی های زمان جنگ ویتنام.

«Drop acid, Not Bombs».

.

تام اصالتن جامائیکایی بود ولی از پنج سالگی به بعدش رو تو لندن سپری کرده بود. همون موقعا بود که تازه داشتیم با هم معاشرت می کردیم. سلما مکث کرد که ٍا تو مال جامائیکایی؟.. ایول باب مارلی تون خیلی باحاله! من پرسیدم باب مارلی کیه؟ تام پوزخند زد، پرسید تو از کدوم سیاره اومدی که باب مارلی رو نمی شناسی؟ بعد یه نیم ساعت صحبتش سر این بود که موسیقی گوش نمی دی؟ چی گوش می دی پس؟

.

توی فروشگاه بودم. بقیه ی پولم، پول خرد بود. می خواستم از شر سکه ها خلاص شم. سکه ها رو از تو جیبم درآوردم گذاشتم رو پیشخون صندوق دار. خانومه با دست اشاره کرد. نفهمیدم چی می گه. مثل بز نگاهش میکردم. دوباره با دست اشاره کرد. من بازم نفهمیدم منظورش چیه. آخرش سکه ها رو از جلوش برداشت. دستش رو برد یه کم اونورتر. یه قلک مانند بود که سکه ها رو باهاس می نداختی توش. دستگاهش هوشمند بود و ارزش سکه ها رو جمع می زد. سکه هام رو دونه دونه انداخت توش. نگاهشون می کردم و به صداشون گوش می دادم. حس آدمای جنگلی رو داشتم که داره تازه با تمدن بشری آشنا می شه.

.

گاهی وقت ها احساس می کنم بیست سال از زندگیم عقبم.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

برای تام

روی کامیونیکیتور پیام داد که سلام. کامیونیکیتور چیزی شبیه به یاهو مسنجراست  اما داخلی شرکت. علیکی فرستادم و منتظر ادامه ی حرفش شدم. پنج دقیقه قبلش با هم بودیم. با سلما. مثل همیشه سه تایی. نشسته بودیم چایی می خوردیم و وافل ها را به نوبت سر به نیست می کردیم. وافل یک شیرینی زشت اما خوشمزه ی هلندی است که به سبک باقلوای یزدی و سوهان قم و زعفران مشهد، در اروپا معروف است. یک ساعتی با هم بودیم. آخرهایش بود که گفت درمان بیماری ها به کمک دارو و شیمی درمانی و غیره و ذلک جریان طبیعی امور را در انتخاب و زنده ماندن ژن های قوی تر برهم می زند. بعد هم خیلی تمیز درآمد که این سوال را از دید صرفن علمی و نه انسانی می پرسد که اگر این گونه باشد، بهتر نیست مثل گذشته تن به قانون طبیعی بدهیم؟ که  قوی تر پیروز شود و روند تکامل به صورت طبیعی ادامه یابد. سلما دید خیلی وقت است پهن شده ایم روی مبل، صحنه را برید و گفت این بحث زمان بر است وبقیه اش را برای بعد بگذاریم و بهتر است سرکارمان برگردیم. من هم که کارهایم تلنبار شده بود، استقبال کردم. حالا پنج دقیقه ای می شد که پشت میزم خزیده بودم، پیام داد سلام.

گفت می خواهد چیزی را به من بگوید که نمی توانسته توی کافه بگوید. به حساب تجربه، خدا خدا می کردم که گند نزد به تمام روابط و دوستیمان. دست کم بیست سالی از من بزرگتر بودو زنش فنلاندی بود که در لندن کار می کرد و همدیگر را گاه به گاه می دیدند. گاهی بی هوا وسط صحبت هایمان از من عکس می گرفت. زیاد شوخی می کرد. گرم و صمیمی بود و به حساب تجربه هیچ چیز بعید نبود. همین طور که خدا خدا می کردم، برگشت گفت جمعه ی دیگر آخرین روز کاریش خواهد بود.  که در جریان بیکاری های اخیر شرکت، قردادش را تمدید نکرده اند. گفتم چرا توی کافه نگفتی؟ گفت دیوارها گوش دارند. و ترجیح میداده فقط با دوستانش در این رابطه حرف بزند و نه همکاران. بعد نوشت کمی استراحت در زندگی هم خوب است و همیشه می شود کار پیدا کرد و از این دست «من شاد و قوی ام» بازی های زندگی. بعد من خسته بودم. تایم کاری تمام شده بود و هنوز اسلاید های فردا آماده نشده بود. چت بود و مرتب کله ی لبخند می فرستاد که همه چیز تحت کنترل و اوکی هست و ملالی نیست جز دوری دوستان. من خسته بودم و مرتب پنجره عوض می کردم تا کارها را موازی پیش ببرم و کله ی خنده می فرستادم که می دانم که همه چیز تحت کنترل و اوکی هست و ازین جنگولک بازی ها.

بعد آمدم خانه، آمدم به خودم دیدم هیچ چیز تحت کنترل و اوکی نیست. هنوز هم بدبینی های ایران گونه ام را دارم و دوستی هایم کوتاه مدت تر از رفاقت اند و باز هم یکی دیگر پرید و چقدر من کم خودم را ابراز کردم.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

آب جو

قطار به حرکت خودش ادامه می داد و مزرعه های سبز به سرعت دور می شدن. مات شده بودم وگاوهایی که ریز و نقطه و محو می شدن رو نگاه می کردم. داشتم خاطره هام رو مرور می کردم و سفر رو ورق می زدم که پیرمرد سیاه پوستی با لباس مندرس، ریش نتراشیده، دندونای زرد و هیکلی سه برابر من به طرفه العینی در برابرم ظاهر شد. شروع کرد به بریده بریده حرف زدن به زبونی که نمی فهمیدم. شکر میون کلامش که از نگاه های متعجبم فهمید هلندی بلد نیستم. برای همین ازم پرسید انگلیسی یا فرانسه؟ و من اشاره کردم انگلیسی. شروع کرد صحبتش رو با مخلوط انگلیسی و زبون مادریش ادامه دادن. بیست سنتی رو تو دستش گرفته بود و می گفت من به اون لیدی اون جلو هم گفتم. راستش رو هم گفتم. که پول می خوام برم آب جو بخرم. اون لیدی می خواست به من نون بده. ولی من بهش گفتم من نون نمی خوام. من پول می خوام که برم آب جو بخرم.  ببین من راستشو بهش گفتم. حالا به تو هم راستش رو می گم. داشت اینا رو می گفت که بهش گفتم ببین حالا که راستش رو گفتی بذار منم  راستش رو بگم. من مسلمونم و آب جو نمی خورم. یه پنی هم برای آب جوی تو خرج نمی کنم. از من چیزی بهت نمی رسه. بکش بیرون برادر. طرف یه کم اصرار کرد که با پول تو نوشابه می خرم. بعد دید فایده نداره، راهشو کشید رفت.

3 دیدگاه

دسته Uncategorized

با دیگران

چمدونم تازه بسته شد. دو ساعت دیگه باید ایستکاه قطار باشم و الان به شدت خوابم میاد.

فقط این که آدم بهار و ماریو و رونالد و نیک و نوشی و خلاصه اش که آدمای زندگیش رو داشته باشه، دیگه غم نداره. حتا اگه تزش تو سرش بزنه و ویزاش در شرف ابطال باشه و هنوز کار پیدا نکرده باشه.

دارم میرم دیدن قدیمی ترین دوستم.

این حس الانمه.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

میگرن

- بزرگترین آرزوت چیه؟

- این که بابام معتاد نباشه.

دنیا یه همچین جاییه.

.

پرهام رفت.

خواستم به اونایی که وقتی دوستات میرن، بهت میگن دوست جدید پیدا می کنی، عرض کنم، ادم های زندگی پیچ و مهره نیستن. ادمن و محترمن. هر کس جای خودش رو داره و هیچ کس جای هیچ کس رو نمی تونه پر کنه

.

سرم داره از درد می ترکه. نمی دونم از استرس تز و کاریابیه یا به خاطر بادهای فیل افکن منطقه است که موقع دوچرخه سواری تو راه برگشت از سوراخای گوشام میرن تو و از دماغم سیرکوله میشن بیرون. دهنم روبستم به لوله ی شهری انقدر که آب خوردم دی هیدراته شم. می گن درمون سردرده ولی برا من افاده نمی کنه. فقط ترافیک توالتم رو بالا می بره.فردا باید مثل مرغ، خروس خون بزنم بیرون. سه شبه خواب ندارم، هر روز صبحشم باید زود بیدار شم. دیگه نا ندارم.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized